هجوم آدرنالین مغزم را در هم می کوبد.صدایی در درونم می پیچد وهر لحظه قوی و قوی تر می شود. به وضوح می شنوم که می گوید:
-هیس.به صدایی که شنیدی توجه نکن.این فقط صدای هیولایی است که در زیر تخت توست.پس با یک چشم باز بخواب و بالشتت را محکم چنگ بزن.
آنقدر ترسیده ام که نمی توانم جم بخورم.چشمانم را می بندم و باز هم همان صدا.
- من آن هنگام که توان حس کردن نداری درد تو هستم.آن هنگام که نیازمند عشقی تنفر تو هستم.من حقیقت تو هستم که دروغ می گوید.من درون تو هستم.چشمانت را باز کن من خود تو هستم!
آهسته بازشان می کنم.هیچ چیز جز تاریکی دیده نمی شود. درون جیب هایم را می گردم و قوطی کبریتی را پیدا می کنم.نور کبریت محوطه کوچکی را روشن می کند.ولی باز هم چیزی را نمی توانم ببینم.
کبریت ها یکی پس از دیگری روشن می شوند و می میرند.این تاریکی انتها ندارد.ترسیده ام.می دوم و به جایی نمی رسم.فریاد می زنم اما صدایی از گلویم خارج نمی شود! وقتی آخرین کبریت روشن می شود دیگر به اطراف نگاه نمی کنم.نگاهم فقط معطوف به کبریت است و آتشی که هر لحظه پایین می آید.چشمانم را می بندم و فریاد می زنم :خدایا....
چشمانم را که باز می کنم.همه جا روشن است.آتش کبریت تمام بدنم را فرا گرفته است و در حال سوختنم.
بیدار می شوم.خواب وحشتناکی بود.اما...اما کبریت های سوخته ای که اطراف تختم ریخته از کجا آمده اند؟
پی نوشت:1-جرقه یک داستانک است که با آن در مسابقه داستانکنویسی بین المللی جهان معنوی شرکت کردم.2-هنوز نتایج مسابقه اعلام نشده3-امسابقه جهان معنوی محدودیت 250 کلمه ای دارد.یعنی داستانک نباید بیش از 250 کلمه داشته باشد4-این داستانک در اصل کوتاه شده یکی از فصلهای رمان در دست نگارشم است.اسم این رمان پرسه است