اکنون و پایان

آیا اکنون پایان من است ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یا پایان اکنون من است؟

تندیس

اکنون استوار بر راه خویش ادامه می دهم.آخر خدایم گفته:سنگی که تحمل ضریه های تیشه را نداشته باشد.تندیسی زیبا نخواهد شد.

جایزه

همه این سالها فقط به خاطر جایزه نوشته ام؟جایزه ای که هیچوقت نبردم؟اگر نه پس الان اینجا چیکار می کنم؟ نشسته ام روی یکی از صندلی های سالن اجتماعات سبنما ایران و منتظرم که مجری اسم برنده مسابقه را اعلام کند که شاید آن نفر من باشم.
صدای مجری دورتر و دورتر می شود و من بیشتر در افکارم غرق می شوم تا جایی که دیکر هیچ صدایی به غیر از صدای تفکراتم را نمی شنوم. نمی توانم به خود بقولانم که فقط به خاطر تشویق شدن نوشته ام. نور پروژکتور روی سرم می افتد به اطراف نگاهی می اندازم و نفسم را بیرون می دهم. همه نگاهم می کنند و دست می زنند .هنوز هیچ صدایی نمی شنوم.حتما اسم مرا به عنوان برنده اعلام کرده اند.صداها بر می گردند و در میان تشویق ها به سوی سکو می روم.نور هم با من می آید. مجری از من می خواهد که داستانم را برای حضار بخوانم و بعد جایزه ام را از دست هیئت داوران بگیرم.
شروع به خواندن می کنم.صفحه اول که تمام می شود کمی مکث می کنم و سرم را بالا می آورم.نورها در هم ادغام می شوند و نمی توانم اطرافم را ببینم.دوباره شروع به خواندن می کنم صدایم را به سختی می توانم بشنوم .می رسم به آنجایی که در داستان گریه م کنم و بی اختیار شروع می کنم به گریه کردن.با پشت دست اشکهایم را پاک می کنم و ادامه می دهم تا به کلمه آخر می رسم. مکث می کنم. صداها برگشتند.کلمه آخر را با تمام وجودم فریاد می زنم:و می سوزم.
شروع می کنم به آتش گرفتن و می سوزم.تا آخر و محو می شوم
پی نوشت:
این هم یک داستانک دیگه نوشته خودم که در ادامه داستانک قیلیست و به هم ربط دارند

جرقه

هجوم آدرنالین مغزم را در هم می کوبد.صدایی در درونم می پیچد وهر لحظه قوی و قوی تر می شود. به وضوح می شنوم که می گوید:
-هیس.به صدایی که شنیدی توجه نکن.این فقط صدای هیولایی است که در زیر تخت توست.پس با یک چشم باز بخواب و بالشتت را محکم چنگ بزن.
آنقدر ترسیده ام که نمی توانم جم بخورم.چشمانم را می بندم و باز هم همان صدا.
- من آن هنگام که توان حس کردن نداری درد تو هستم.آن هنگام که نیازمند عشقی تنفر تو هستم.من حقیقت تو هستم که دروغ می گوید.من درون تو هستم.چشمانت را باز کن من خود تو هستم!
آهسته بازشان می کنم.هیچ چیز جز تاریکی دیده نمی شود. درون جیب هایم را می گردم و قوطی کبریتی را پیدا می کنم.نور کبریت محوطه کوچکی را روشن می کند.ولی باز هم چیزی را نمی توانم ببینم.
کبریت ها یکی پس از دیگری روشن می شوند و می میرند.این تاریکی انتها ندارد.ترسیده ام.می دوم و به جایی نمی رسم.فریاد می زنم اما صدایی از گلویم خارج نمی شود! وقتی آخرین کبریت روشن می شود دیگر به اطراف نگاه نمی کنم.نگاهم فقط معطوف به کبریت است و آتشی که هر لحظه پایین می آید.چشمانم را می بندم و فریاد می زنم :خدایا....
چشمانم را که باز می کنم.همه جا روشن است.آتش کبریت تمام بدنم را فرا گرفته است و در حال سوختنم.
بیدار می شوم.خواب وحشتناکی بود.اما...اما کبریت های سوخته ای که اطراف تختم ریخته از کجا آمده اند؟





پی نوشت:
1-جرقه یک داستانک است که با آن در مسابقه داستانکنویسی بین المللی جهان معنوی شرکت کردم.
2-هنوز نتایج مسابقه اعلام نشده
3-امسابقه جهان معنوی محدودیت 250 کلمه ای دارد.یعنی داستانک نباید بیش از 250 کلمه داشته باشد
4-این داستانک در اصل کوتاه شده یکی از فصلهای رمان در دست نگارشم است.اسم این رمان پرسه است

دیوار و پل

در پیش رو دیواری سترگ بود و در پشت سر پلی خراب.کدام راه را برای ادامه دادن باید انتخاب می کردم؟
اندکی همان جا نشستم و فکر کردم.به آنچه کرده بودم.حمله سواران زروان را به جان خریدم تا بتوانم راه درست را انتخاب کنم.باید کمی به گذشته باز می گشتم پس پریدن را برگزیدم.ولی نپریدم برای مردن .پریدم برای پرواز کردن.
حال بازگشته ام. در پای آن دیواری هستم که روزی در برابرم قد برافراشته بود و امروز ویران شده.کمی بر روی خرده سنگهایش جست و خیز می کنم و سرود پیروزی سر می دهم تا که در خاطره تمام سنگها بماند که نمی توانند مانع من شوند


پی نوشت:
1-زروان نام الهه زمان است
2-نسترن عزیز پوزش می طلبم که جواب کامنتهایت را ندادم.آن موقع شرم داشتم که درباره جنگجو حرفی به میان آورم.ولی الان فرصت خوبی است برای پاسخگویی
3-قاصدک عزیز با آن آیه ای که بدون معنی برایم فرستادی جریان تازه ای از زندگی در رگهایم دوانیدی.از تو سپاسگذارم

بن بست

اینجا بن بست است.نه برای جنگجو بلکه برای من.در جلو دیواری سترگ است و در پشت سر پلی خراب.یا باید بپرم یا باید دیوار را خراب کنم.ولی اینجا برای من فقط بن بست است.
از این پس لقب جنگجو را پس می دهم.دیگر نمی خواهم که این نام ننگین تر از این شود.جنگجو پاک تر از این چیزهاست.دیگر ادامه نمی دهم.دیگر روی ادامه دادن ندارم.من شرمگینم و این شرم آنقدریست که مرا به سوی هرگز ها هل می دهد.
هرگاه توانستم دوباره به حرفهایی که زده ام عمل کنم باز خواهم گشت.تا قبل از آن هرگز.می دانم که روزی باز خواهم گشت و دوباره خواهم نوشت.همیشه بازگشته ام.هر گاه که رفته ام.ولی نه تا قبل از اینکه این سایه تیره رنگ را از خود دور کنم
هرگاه آنقدر شجاعت پیدا کردم که وقتی داشتند صورت شیر زنان و جوانمردان را زیر لگد و باتوم له می کردند فرار نکنم باز خواهم گشت.
ولی تا قبل از آن هرگز

از خویش برون آی

در راهی که رفته ام بسیار دیده ام از بسیار.افسوسا که غرور و خود پرستی هیچگاه از دلها رخت بر نبسته وهمواره در نگاه همگان می جهد
ندیده ام کسی را که با جنگجو رو به رو شود و از آن پس خود را جنگجو ننامیده باشد!!!.افسوس که پیام جنگجو را که برون آمدن از خویشتن است را شنیدند ولی بر آن تفکر نکردند که اگر تفکر می کردند از خویش برون می آمدند.کسانی که به "خود جنگجو بینی" دچار می شوند هیچگاه از جای خویش تکان نمی خورند و مانند کسانی که از دیوار خاکستری میگذرند و محو آسمان بی کران شده باشند مسخ می شوند و به عدم می پیوندند.
تنها یک نفر را می شناسم که بعد از دیدار با جنگجو خویش را در پس دیوار خاکستری یافت و این واقع بینی بود که باعث شد از دیوار خاکستری بگذرد و در نهایت به جنگجو برسد.او را زمانی دیدم که آیینه را یافتم.به همبن خاطر هم گفتم:
"بار اول که به دست گرفتمش احساس کردم که شمشیری در دست دارم.ولی وقتی که تمامش کردم دیدم که چیزی در دست ندارم."
من هم مانند همه وقتی با جنگجو آشنا شدم فکر کردم که من هم جنگجوام ولی با گذر زمان متوجه شدم که من ژنده پوشی در اعماق قبیله ای چرکین هستم که هیچ ندارم.وقتی این واقعیت را یافتم شروع به حرکت و گام نهادن در راه جنگجو کردم و این تنها راه گذر از دبوارهای گوناگون است که هیچگاه پایان نمی پذیرند.
اینها را از این رو نگفتم که خویش را بزرگ جلوه دهم و دیگران را کوچک زیرا که پیشتر گفته بودم:
"نفهمیدم که چگونه به اینجا آمده ام ولی می دانم که دیگر جنگجو نیستم"
به راستی اینجا کجاست که من از آن سخن می گویم؟اینجا همان قبیله است که سالیان متمادی به زندگی در آن عادت کرده ام.وقتی در راه جنگجو قدم می گذاری و در نهایت به جنگجو می رسی از هرگزها به سوی لبه تیز ابدیت شتافته ای .لبه ای تیز!!!!آیا می شود روی لبه ای تیز نشست؟نه.پس ناگزیر به حرکتی و با کوچکترین حرکت سقوط می کنی .هیچ کس جنگجو نمی ماند. "پس راه می افتم چون می خواهم دوباره جنگجو شوم.آخر جنگجو شدن دشوار است ولی جنگجو ماندن دشوارتر"
جنگجو
پی نوشت:
1-این پست در اصل جوابیه ای به نظرات یک دوست بود که به شکل یک مطلب مجزا از پست قبلی درآمد.
2-اگر تند می تویسم از من نرنجید که این سبک نوشتن من است .من مستقیما به مخاطب حمله می کنم و غرورش را نشانه می گیرم
3-نظرهای زیبایتان شوق نوشتن را در من تحریک می کند.منتظر نظرهای بعدیتان هستم